درباره وبلاگ


میگن اگه به یاد یکی باشی و بخوابی شب خوابش را می بینی. می میرم برات تا ههمیشه بیبنمت.
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
KING OFF




 

ادما برای دیدن مهع سرشونو با لا می کنند بی انکه بدونن ماه کنار من نشسته



یک شنبه 18 تير 1391برچسب:, :: 14:36 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

الی تو دقیقه با شی من ثانیه که هر دقیقه شصت بار دورت بگردم



یک شنبه 18 تير 1391برچسب:, :: 14:25 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا... به دنبال چه می گردم...

شب و روز چه می جوید... نگاه خسته من چرا

افسرده است این قلب پرسوزگریزانم از این...

مردم كه با من به ظاهر همدم و یكرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد...

پیرایه بستند دل من ای دل دیوانه من كه...

می سوزی از این بیگانگی ها مكن دیگر...

ز دست غیر فریاد خدا را بس كن این دیوانگی ها...



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:51 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

http://saeid144.persiangig.com/image/behzad/bgb1.JPG
من فقط این را می دانم...

 که هر صبحی که بیدار شدم و نفس کشیدم...

 محکوم به گذراندن روز دیگری هستم...

 پس تن به این اجبار خواهم داد...

 تا روزی که خبری از این نشانه ها نباشد...

 و خوابم صبحی در پیش نداشته باشد...



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:50 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

عاقل مباش که غم دیگران خوری...

دیوانه باش که غمت دیگران خورند...

گویند مردمان غم دیوانه می خورند...

دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد...



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:49 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

الــهـــــی!

با خاطری خسته دلی به توبسته دست از غیر تو شسته

در انتظار رحمتت نشسته ام

بدهی کریمی ندهی حکیمی بخوانی شاکرم برانی صابرم

الــهـــــی!

احوالم چنانست که میدانی اعمالم چنین است که میبینی

نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز

الــهـــــی!

مشت خاکی را چه شاید واز اوچه برآید وبا او چه باید...!



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:48 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم...


و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم...


درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد...


ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد


و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:39 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

 

من از خودم هم بریـــــــــــــــــــــــــــده ام تو مرا از رفتنــــــــــــــــــــــــت میترسانی؟!!
من اگر از رفتنــــــت میـــــــترسیـــدم .. هرگز نمیگفتم "دوســـتت دارم



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:39 ::  نويسنده : پوریا شفیعی


تنها امید من که نا امیده امید من دوباره ته کشیده...

لحظه به لحظه فکر ناامیدیش، این لحظات امونمو بریده...

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم خواستم دلم یه گوشه ای بمیره...

خسته شدم چه انتظار سختی یکی بیاد جون منو بگیره...

قلب من از تپیدنش خسته شد نبضم با ضربه های معکوس مرد...

قلب من از خستگی خوابش گرفت ...... این دل ناامید و مایوس مرد...!!!

شاید صدای زخمی دل من مرحم زخم های دل تو باشه...!!!!

خیلی وقته دیگه خاموش خاموشم نفسی تورو خدا دیگه ازون حرفا نزن...

مرگ نرگسی نگو کم آوردی نگو خسته ای نگو میخوای تنهام بزاری نگو میخوای بری نگو نا امیدی...

خدایا قرارمون این نبووووووووود تو بهم قول داده بودی...



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:37 ::  نويسنده : پوریا شفیعی

 

 

من از خودم هم بریـــــــــــــــــــــــــــده ام تو مرا از رفتنــــــــــــــــــــــــت میترسانی؟!!
من اگر از رفتنــــــت میـــــــترسیـــدم .. هرگز نمیگفتم "دوســـتت دارم

 



جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 20:34 ::  نويسنده : پوریا شفیعی